... داماش -خرداد 93 ...
سلام عزیز دلم 
اینم یه پست جدیدِ از یه گردش و یه پیک نیک دیگمون ...
یه سفر کوتاه یه روزه به داماش ...
جمعه 30 خرداد تو آخرین روزهای بهار 93 ، ساعت 9:00 صبح راهی شدیم به سمت داماش ...
مثل همیشه با روحی جون اینا رفتیم ...
شب که خوابوندمت ، هر کاری کردم تا 5- 5:30 صبح خوابم نبرد ...
کلافه شده بودم ، میدونستم با این وضع قطعاً بهم خوش نمیگذره واسه همین یه ای ام اس دادم به بابا احمد تا رفتنمون رو منتفی کنم اما ...
... ساعت 8:30 بود که تلفن خونه زنگ خورد ...
تو همون خواب و بیدار فهمیدم که اس رو نخوندن و پاشدم تا جواب بدم ...
مادری بود که میگفت حاضرید که بریم 
...
وای نه من همش یه ساعت خوابیدم اما دیگه نمیشد کاری کرد مادری وسایل رو جمع کرده بود و باید میرفتیم ...
بلاخره پا شدم و برات لباس و اسباب بازی جمع کردم و اماده شدیم ، دیگه به صبحونه نرسیدیم و شما رو هم که خواب بودی از رو تخت بغل کردم
همین که بفلت کردم بیدار شدی و با غر غر گفتی :"بییم بکابیم "و گفتم تو بغلم بخواب ، گفتی :" نه رو تخت " اما همین که گفتم میخوایم با روحی جون بریم طبیعت کلی ذوق کردی و بعد راهی شدیم ...
بابا برا صبحونه برامون کیک و اب میوه خرید اما کسی میل نداشت ...
بابا احمد تو راه اصرار داشت تا یه جا واستیم و صبحونه بخوریم اما ما میخواستیم گرسنه بمونیم و بتونیم حسابی کباب بره بخوریم ...
به درخواست من راه رو دور کردیم و به جای اینکه از لوشان بریم از رستم آباد رفتیم ، آخه حاده اونور خشک بود و خاکی و این طرف سر سبز ...
به روستای "بره سر" که رسیدیم به بابا گفتم تا یه مرغ بخره ، چون شما که گوشت نمی خوری و احتمال میدادم بابا هم نخوره چون از بوی گوشت تازه بره خوشش نمیاد ...
بعد از مدتی که رسیدیم به داماش اول گوشت خریدیم






و بعد هم رفتیم تا از چشمه آب برداریم و بعد هم رفتیم تو دل کوه ها و میون طبیعت ...
بابا احمد میخواست ویلا بگیره اما من نزاشتم ، اگه قرار بود تو ویلا بمونیم خوب تو همون خونه میموندیم دیگه ...
یه جای خنک و قشنگ پیدا کردیم و نشستیم ...
شمام مشغول بازی شدی و اینقدر هول بازی بودی که نمزاشتی یه عکس درست بگیرم و همش تار میفتاد ...

اینجا هم بس که گفتم خوب واستا تا ازت عکس بگیرم ، اینطوری کردی
که یعنی زودتر بگیر مامان خانم بزار به بازیم برسم 



یکم که کارها رو انجام دادیم من و بابا محسن رفتیم تا سر چشمه دوباره اب بیاریم ...
هوا حسابی گرم شده بود و بعد از برگشتن تو جنگل فهمیدیم که تو بهشتیم ...
وقتی برگشتیم ، شما و مادری در حال قدم زدن بودین که ازت این عکس رو گرفتم .میدویدی و میخوندی :"پیوانه پیوانه با بالهای گشنگش میخونه میرقصه چون تو باغ داماشه "
که البته اصل شعر تو باغ گیلاسه هستش و شما بداهه اینو خوندی ...


یه گیاهی هست تو شمال به اسم گرزنه که کافی به پوست بخوره چنان میسوزونه که هیچ علاجی نداره جز استفاده از یه گیاه دیگه که با زدن ضربه با ائن گیاه رو پوست دردش اروم میشه که اشم اون هم به شمالی میشه پَلیام 2
همونجور که مشغول بازی بودی اومدی گل بچینی که دستت خورد به گرزنه و به خارش و سوزش افتاد ، مادری هم اومد و پلیام رو چید و بت ضربه زد به دستات تا خوب بشی ...

تو که تا حالا از مادری جز محبت ندیده بودی با بغض بهم گفتی :" چیا مادری منو زد ؟"

منم برات توضیح دادم که نزد اون گیاه رو مالید تا خوب بشی
اما شما قانع نشدی و با بغض بهم گفتی :" مامان بگلم کن "

ناهار که آماده شد خوردیم

و بعد هم همگی آماده استراحت شدن ...
منم داشتم شما رو میخوابوندم که یهو صدای راه رفتن کسی روی برگها رو شنیدم ، با مادری دور و بر رو نگا کردیم ![]()
به فاصله 5-6 متری ازمون یه خوک بزرگ واستاده بود و تا من داد زدم :"بابا خوک" ، خوک بیچاره از سر ترس یه نعره ای زد و دو پا داشت و دو پا دیگه هم قرض کرد و در رفت ...
بزرگان تشخیص دادن که خوک ماده بوده ...
من حسابی ترسیده بودم وگفتم که بچه باهامونه از اینجا بریم ...
بابا احمد داس به دست مسلح شد و گفت خوک از ادم میترسه و دیگه اینجا نمیاد ...
بعد از اون همه مجدد آماده استراحت کردن شدن جز من ، انگار همه تا صبح بیدار بودن و من خوابیده بودم ، اما با این وجود اصلاً احساس خستگی نداشتم و خیلی هم بهم خوش میگذشت و هم مدام اینور اونور و میپاییدم تا نکنه دوباره خانم خوکه بیاد ...


بعد از اینکه خوابوندمت یه چند تا عکس از طبیعت دور و برمون انداختم


بعد هم کوالا کوچولو از خواب بیدار میشه و طبق عادت باید مدتی بع مامانش بچسبه

یکم هم اینطوری

یه ذره هم اینجوری

خلاصه چای خوردیم و میوه خوردیم و ساعت 6:00 آماده برگشت شدیم ...
همون اخرا باز هم صدای خرخر خوک رو شنیدم که دیگه زود با مادری رفتیم و سوار ماشین شدیم ، بیچاره خوک حتما پیش خودش میگه :" یه توی جنگل راحتیم و آرامش داریم که این ادمها نمیزارن "
دوباره یه سر رفتیم سر چشمه تا ازت یه چند تا عکس بگیرم 1و برا خودمون جیگر تازه بخریم ...













موقع برگشت از راه جیرنده برگشتیم با اینکه من بازم دلم میخواست علی رغم دور شدن راه از همون راه رستم آباد برگردیم ...
اینم از وروجک خان که نمیذاشت بازم عکس بگیرم ازش ...


هر چی به روستای جیرنده نزدیک میشدیم از عمق پوشش گیاهی کتر کمتر میشد ، حیف
!!!






تو راه برگشت هم با هم مشغول تمرین الفبای انگلیسی بودیم تا رسیدیم ...
به محض رسیدن هم طبق رسم همیشگی شما رو بردم حموم و بعد هم خــــــــــــوابیــــــــدیــــــم ...
اینم از یکی دیگه از طبیعت گردیهای ما تو بهار 93
به امید روزهای بهتر و بهتر ...
"آمین"
1-اینبار سر عکس گرفتن خیلی بد قلق بودی و عکس نمینداختی ، واسه همین عکسهای خوبی ازت ندارم
2- این قضیه یه ضرب المثل هم داره تو شمال که میگه " اول گرزنه میزنی و بعد پلیام میمالی که یعنی اول زخم میزنی بعد دوا میزنی ...



... داماش -خرداد 93 ... 
